تبليغاتX
مدادسياه
مدادسياه
چهارشنبه 29 مهر1388
از بودن و سرودن با من بخوان به فرياد

من ديوانه اون لحظه‌ام كه تو اين خيابوناي لعنتي، نشستي تو تاكسي و راديو يه تصنيف ناب پخش مي‌كنه با شعري ناب‌تر از شفيعي كدكني. آدم براي چند لحظه جدا مي‌شه از همه چي... امروز اين اتفاق بازم برام افتاد وقتي محمد معتمدي روي آهنگي از مجيد درخشاني مي‌خوند:

صبح آمده ست برخيز
 بانگ خروس گويد
وين خواب و خستگي را
 در شط شب رها كن
 مستان نيم‌شب را
 رندان تشنه لب را
 بار دگر به فرياد
 در كوچه‌ها صدا كن

                                                                            دانلود کنید


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 23:52 توسط مدادسیاه.
جمعه 17 مهر1388
برای چشم هایش
 

صبا  به  مژده  وصلت به  سبزه زار  آمد            شنید عطر تو بلبل که بی قرار آمد
شکوفه می دمد اکنون ز سبزی چشمت          تو صبح آبی صلحی که با بهار آمد

+ نوشته شده در 10:59 توسط مدادسیاه.
پنجشنبه 9 مهر1388
یادنامه پرویز مشکاتیان
اي دوست وقت خفتن و خاموشي‌ات نبود
وز اين ديار دور فراموشي‌ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز هماغوشي‌ات نبود

ميخانه‌ها ز نعره تو مست مي‌شدند
رندي حريف‌ مستي و مي نوشي‌ات نبود

دود چراغ موشي دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسم خاموشي‌ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکر داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزادي وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي‌ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ‌گاه فراموشي‌ات نبود

اي سوگوار صبح نشابور سرمه‌گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي‌ات نبود


دكتر شفيعي كدكني
21 سپتامبر 2009، پرينستون

يادنامه پرويز مشكاتيان در روزنامه اعتماد
يادداشت محمدرضا لطفي

+ نوشته شده در 12:4 توسط مدادسیاه.
یکشنبه 5 مهر1388
آبی عشق شما
غزل‌واره‌اي ساختم براي تقديم به محبت دو دوست. به دلم ننشست. جز بيتي كه شايد لياقت تقدم شدن به اين دو دوست را داشته باشد. شايد!
كساني كه تشكر پيش محبت‌هايشان حقير است. پس جز سكوت شاكرانه و اين بيت چيز ديگري ندارم براي هديه كردن به آنها:
چكه‌هايِ آسمان روي زمين باغ است و گل       سبزيِ امروز من از آبيِ عشق شماست
+ نوشته شده در 0:40 توسط مدادسیاه.
پنجشنبه 2 مهر1388
فیروزه موسیقی ایران در کنار عطار نیشابوری آرام می گیرد

با مامان و خشایار به تشييع مشكاتيان مي‌رويم. جمعيت سياه‌پوش زير آفتاب داغ پاييز تهران ايستاده‌اند و خيلي‌ها مدام روي نوك پا مي‌ايستند تا بتوانند ببينند كيست پشت تريبون. مجري پيام استاد كسايي را مي‌خواند. استاد عليزاده و پيرنياكان درباره مشكاتيان مي‌گويند و درد دل دارند بسيار. اما استاد درويشي از همه صريح‌تر است و همچون استاد پيرنياكان مي‌گويد پرويز دق كرد. و اين دق برخاسته از بي‌توجهي صندلي‌هاي عرق كرده و چركي است كه مدام به عنوان مدير موسيقي در اين مملكت ظاهر مي‌شوند و گند مي‌زنند و مي‌روند. درويشي به خفقان فرهنگي امروز اشاره كرد و اينكه اساتيدي چون حاج‌قربان بايد در مظلوميت كامل از بين ما بروند و كسي از مديران دم هم برنياورد. مديراني كه به گفته درويشي چوب لاي چرخ اين هنر مي‌گذارند.
حالا فكرش را بكنيد اين همه، اساتيد موسيقي از وضعيت اسفبار موسيقي و مديريت آن در مملكت حرف زده‌اند بعد اين مدير موسيقي(ایمانی خوشخو!!) چه‌قدر بايد پررو باشد كه باز بيايد و حرف بزند. او بايد پيش‌بيني مي‌كرد كه اين‌قدر هو مي‌شود و مردم بهش توهين مي‌كنند. خودم واقعا دوست نداشتم در تشييع پيكر استاد از اين اتفاق‌ها بيفتد، ولي آخر اي آقاي نسبتا مدير يه خورده شعور داشته باش و اين مردم ناراحت از فوت استاد را با آمدن و چرند گفتنت آزار نده! دست زدن‌ها و هو كردن‌هاي ادامه دارد. تا آنكه استاد پيرنياكان از قول آوا و آيين مشكاتيان از مردم مي‌خواهد كه سكوت را رعايت كنند.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 14:5 توسط مدادسیاه.
چهارشنبه 1 مهر1388
ايراني‌! تو جهاني از تباهي وارهاني
پنجشنبه 10 صبح از جلوي تالار وحدت پرويز مشكاتيان را تشييع مي‌كنند. حتما خواهم رفت…
مشكاتيان پيش از اينكه سبز بودن و سرو بودن مثل الان مد بشه سرو سبزي بود پرغرور. تصنيف‌هاي ميهني و ملي‌اش(مثل وطن من!) زبانزد همه است.

يكي از كارهاي عالي او همين تصنيف ايراني است. ماهور و اين همه سلحشوري خود غوغايي است بي‌مثال از هنر اين دردانه نسل دهه 50 موسيقي ايران. اين كار به سرپرستي محمدرضا لطفي با گروه شيدا اجرا شده. از اينجا دانلود كنيد.

شعر تصنيف از جواد آذر است كه مي‌توانيد آن را در ادامه مطلب بخوانيد

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 7:3 توسط مدادسیاه.
دوشنبه 30 شهریور1388
سرو آزاد، قفس امروز را تاب نياورد

   
آره امشب همه غم‌هاي عالم رو بايد خبر كنيم براي گريه سر كردن از رفتن سرو آزاد موسيقي. راستي چه آمد اينجا بر سر آن سرو آزاد؟ مشكاتيان جهاني بنشسته در گوشه بود براي هنر موسيقي ما. بيادماندني‌ترين كارهاي شجريان بعد از انقلاب با آهنگسازي‌هاي اوست و از همه اين‌ها مهمتر مشكاتيان، خود مشكاتيان بود براي موسيقي ملي! وه كه رفتنش آتشم زد...

+ نوشته شده در 21:9 توسط مدادسیاه.
دوشنبه 23 شهریور1388
ما به ظلمت گردن نمی‏نهیم

اول كليپ تصنيف «آزادي» رو اينجا ببينيد!

از اينجا هم مي‌تونيد خود تصنيف را دانلود كنيد!(لینک از وبلاگ عطا نویدی عزیز)

آهنگ اين كار بسيار تاثيرگذار براي پيمان سلطاني است. زيباست. شعر تصنيف را هم در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 21:18 توسط مدادسیاه.
جمعه 20 شهریور1388
آره
هيچ‌كس رو تو اطرافيان پيدا نمي‌كنم براي رفع مشكلاتم تو حوزه روش تحقيق و تحليل محتوا. گير كردم. به حميد كه پناه بچه‌هاي دانشكده تو روش بود زنگ مي‌زنم، اما اين‌قدر داغونه كه روي سوال پرسيدن ازش رو ندارم. به استاد راهنما هم كه نمي‌شه دم به دقيقه زنگ زد، مي‌شه؟ ولي درستش مي‌كنم…

***

پ.ن: دیشب پیشنهادهایی نوشتم و فرستادم برای دکتر خانیکی و دکتر بروجردی. امروز پیش خانم دکتر رفتم و ایشان واقعا لطف کردند و اشکالات کار را گرفتند و پیشنهادهای حقیر مورد قبول قرار گرفت. احتمالا از فردا قسمت نهایی کار شروع بشه.هوم... تا اینجای کار که درست شد

خانم دکتر بروجردی بازم ممنون

+ نوشته شده در 17:55 توسط مدادسیاه.
دوشنبه 16 شهریور1388
زنده باد استاد آزاده آواز ایران

ديشب براي ديدن گفت‌وگوي شجريان سه‌تا خانه عوض كردم،‌ ولي همه‌جا شبكه صداي آمريكا قطع بود. تا اينكه صبح آمدم وگفت‌وگو را خواندم. چشمانم بي‌اختيار پر از اشك مي‌شود. موقع ديدن اين نابغه عالم موسيقي احساس مي‌كنم قلبم از سينه‌ دارد كنده مي‌شود . آزادگي استاد شجريان كم‌نظير است. دوستش دارم خيلي!
 
استاد شجریان: تحمل صدا وسیمای ایران را ندارم
بخش‌هايي از گفت‌وگو را مي‌توانيد اينجا ببينيد(1 و 2 و  3 و 4)

+ نوشته شده در 9:44 توسط مدادسیاه.
سه شنبه 10 شهریور1388
مامان‌بزرگ كوچولوي من فوت كرد

آخرين با‌ري كه مامان‌بزرگ را ديدم، لاغر شده بود و زرد. به شوخي مي‌گفت يك مادر و دختر سرحالي‌اش را موقع قدم زدن در فضاي باز اكباتان(جايي كه زندگي مي‌كرد!) ديده‌اند و چشمش كرده‌اند. اما زود لبخند بي‌رنگ لبان چروكيده‌اش محو شد. بعد دستي برد زير سرش و لميد در كاناپه و به گوشه‌اي خيره شد. انگار خودش مي‌دانست پيري تنها مرضي است كه زمين‌گيرش مي‌كند؛ كه كرد!

صورت سپيد و يخ‌كرده‌اش را كه از كفن بيرون مي‌آورم و روي خاك مي‌گذارم، دلم براي دستان كوچك و خشكي‌زده‌ هميشگي‌اش تنگ مي‌شود. براي آن موقعي كه با آن جثه ريزش، محكم ما را بغل مي‌كرد و مي‌بوسيد.

مرتبط: سروش: یادت بخير خانم بزرگ

+ نوشته شده در 21:32 توسط مدادسیاه.
یکشنبه 8 شهریور1388
رفتم که رفتم

از برت دامن كشان رفتم اي نامهربان
از من آزرده دل كي دگر بيني نشان
رفتم كه رفتم

از من ديوانه بگذر،  بگذر اي جانانه بگذر
هر چه بودي هر چه بودم،  ناگهان رفتم كه رفتم

شمع بزم ديگران شو، جام دست اين و آن شو
هر چه بودي هر چه بودم،  ناگهان رفتم كه رفتم

بعد از اين كن فراموشم كه رفتم
ديگر از دست تو مي نمي‌نوشم كه رفتم

بادل زود آشنا  گشتم از دامت رها
بي‌وفا بي‌وفا بي‌وفا
رفتم كه رفتم

آهنگ: استاد علي تجويدي،
ترانه: رحيم معيني كرمانشاهي
با صداي خانم مرضيه دانلود كنيد
لينك از اينجا

+ نوشته شده در 19:14 توسط مدادسیاه.
دوشنبه 26 مرداد1388
غريب آشنايي دوستداشتني

از شما چه پنهان وقتي براي اولين بار در خبرگزاري فارس ديدمش، ذوق كردم. آخر او همان مجري و خبرنگار حاضر جواب و باهوشي بود كه فيلم گفت‌وگو با نامزدهاي عامي رياست‌جمهوري سال قبلش ديده بودم. لم داده بود و داشت تو سرويس شهرستان‌ها با تلفن سفيدش حرف مي‌زد. ولي اين خبرنگار سياسي و سرويس شهرستان‌ها؟!

از آشنايي با او خوشحال بودم؛ ولي به رويش نياوردم. آن موقع‌ها اگر سر به فارس هم مي‌زديم بيشتر با جيم‌جيم و مزدور خودمان را سرگرم مي‌كرديم، اما هميشه سري هم به ميزش مي‌زدم. سرزندگي و صراحت لهجه‌اش مثال‌زدني بود.

با عطا فقط يك آشناي دور بودم. ولي دوستش داشتم خيلي...  روحت شاد عطا افشاری عزیز!

مرتبط: حمید:درباره عطا
آخرین پست عطا
message not delivered
مهدی: خداحافظ رفیق
وحید: مگر ما چند نفر هستيم؟

+ نوشته شده در 12:34 توسط مدادسیاه.
یکشنبه 25 مرداد1388
ارغوانم دارد می‌گرید
           

ارغوان، بیرق ِگلگون ِبهار !
تو برافراشته باش
شعر خونبارِ منی
یاد ِ رنگین ِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه همخون جدامانده من!

+ نوشته شده در 16:1 توسط مدادسیاه.
چهارشنبه 21 مرداد1388
زیبای افغان

درياي چشمانش كه با سيني پر از شيريني مي‌آيد، من محو رنگ آبي آنها مي‌شوم. شيريني را رد مي‌كنم و نمي‌خورم. جليقه و شلواري سياه با نواري سفيد به تن دارد.

موها را جوري بالاي سرش جمع كرده كه خوشه‌اي قهوه‌اي رنگ از آن به قوس كمرش ريخته. چشمان صورت گردش نمي‌خندد. انگار غرامت تمام شب‌هاي غمگين عروسي‌هاي باغ‌ را از ما طلب دارد. همشهريانش با صورتي آفتا‌ب‌سوخته، كمي آن‌طرف‌تر دربان باغ شده‌اند و او سرخاب سفيدآب كرده، شكم‌بان ميهمانان است.

آقاي صندلي‌كناري مي‌گويد: پولشان دهي همه كاري مي‌كنند.
بهم بر می خورد. نگاهي به سن كم دخترك مي‌اندازم و معصوميت چشمان بادامي غمگينش. دوست ندارم درباره اين زيباي افغان اين‌طور فكر كنم.

+ نوشته شده در 23:25 توسط مدادسیاه.
چهارشنبه 21 مرداد1388
زمانی برای خندیدن

يادداشت‌هاي روزانه دوران راهنمايي و دبيرستان را ورق مي‌زنم و هر ورقش دفتري مي‌شود از تصوير و هر تصوير خاطره‌اي است از دورهايي كه آوايش همين نزديكي است و مرا مي‌خواند...

از دوره كنكور،‌ در تمام روزنوشته‌ها(كه بعدها شدند گاه‌نوشته) يك جمله ناخواسته تكرار شده‌اند:«مي‌دانم، يك روز برمي‌گردم و به اين نوشته، مي‌خندم!»

حالا هرچند به نگراني‌هاي كنكور كارشناسي و آن روزهايش مي‌خندم و مي‌گويم «يادش بخير»، اما انگار هنوز زمان لازم است كه برخي از روزها و افكار و خاطرات اين چند ساله اخير بخندم.

+ نوشته شده در 0:11 توسط مدادسیاه.
پنجشنبه 15 مرداد1388
موضوع: سفر

من سفر را دوست دارم. سفر خيلي خوب است. ما به سفر نياز داريم تا به ماموريت برويم. ماموريت خوب است. ما در سفر و ماموريت چيزهاي زيادي ياد مي‌گيريم. ما ماموريت را هم دوست داريم. حتي اگر سه روز و دو شب باشد و خواب شما براي سه روز كمتر هشت ساعت باشد. بعضي اشخاص بي‌تربيت و تنبل از اينكه بيشتر از هزار و 800 كيلومتر با ماشين راه بروند خسته مي‌شوند. آقا معلم ما مي‌گويد بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي. ما هم بسيار سفر كرديم و پختيم. حتي آقاي راننده عرق‌سوز شد. البته هركسي يك‌جوري مي‌سوزد. بعضي‌ها حتي باسن‌شان به خواب عميق مي‌رود و عضله‌شان كوفته مي‌شود.

نتيجه‌گيري: من سفر و ماموريت را دوست دارم، چون خوب است. بابابزرگ همكلاسي ما گفته براي خوب شدن كوفتگي بايد آنجا را مالید و گرم كرد. اين بود انشاي من.

پ.ن: براي مظلوميت و محروميت ايلام دلم سوخت. سفر به ايلام، تجربه و خاطره خوبي بود.

+ نوشته شده در 22:38 توسط مدادسیاه.
دوشنبه 5 مرداد1388
به زندان

 به زندان : قطعه‌ای است در شوشتری که صبا برای ویولن نوشته و نشان‌دهنده فضایی است که در آن عده‌ای زندانی که دست‌هایشان با غل و زنجیر به‌هم بسته شده است، توسط ماموران به مکانی نامعلوم برده می‌شوند و در تمامی مدت، زندانیان نگران عاقبتشان هستند و این نگرانی باعث شده از ماموران سوال کنند که «ما را کجا می‌برید؟» یا «مگر ما چه کردیم؟». لینک از اینجا

 

+ نوشته شده در 11:45 توسط مدادسیاه.
پنجشنبه 1 مرداد1388
ما دیگر آن آدم های سابق نیستیم

خانم پاليزبان نقد جالبي بر فيلم تحسين‌برانگيز «درباره الي» در روزنامه اعتماد نوشته بودند که امروز تازه دیدمش. این نوشته واقعا به يك‌بار خوندن مي‌ارزه.

+ نوشته شده در 12:14 توسط مدادسیاه.
پنجشنبه 25 تیر1388
نقش‌هاي رهايي

سلام
راستش منم مثل خيلي‌ها اين‌روزها حال و احوال خوبي ندارم. احساس مي‌كنم اگر يه‌خورده بيشتر اخبار بد اين‌روزها رو دنبال كنم حتما ديوانه مي‌شم. خدا رو شكر كه Z.T.V (تلويزيون ضرغامي) رو تحريم كرديم، ولي همون يه لحظه‌اي كه از كنارش مي‌گذرم بوي گندش حالم رو بهم مي‌زنه!
اما اين‌جوريا هم نمي‌شه. بايد يه كار كرد. من يكي امروز پناه بردم به ديدن گالري‌هاي مجازي نقاشي. اونم از نوع رئالش! توصيه مي‌كنم شما هم امتحان كنيد:

اول نقاشي‌هاي استاد همه بچه‌هاي اين سبك، يعني مرتضي كاتوزيان رو اينجا ببينيد و حالشو ببريد. واقعا كه زيباست!
مي‌تونيد از هنر ايمان ملكي در اينجا لذت ببريد.
شهرزاد ملك‌فاضلي نقاشي‌هاي شوق‌انگيزي داره كه اينجاست گالريش.
مهرداد جمشيدي هم نقاشي‌هاش اينجا منتظر شماست
گالري كوچيك امير جمشيدی هم اينجاست!
مورگان وست‌لينگ هم نقاشي‌هاي سبك رئال غربيش رو اينجا گذاشته.

اين چندتا سايت فعلا براي چند لحظه‌اي رها شدن از دردها، زخم‌ها و نااميدي‌هاي اين‌روزها كافيه!

+ نوشته شده در 11:32 توسط مدادسیاه.