همان اول سفر، عهد فراموشي و بيخيالي ميبنديم. ولي مگر ميشود؟ به دشت كه ميرسيم، شقايقها، زخم سر باز کرده كوه سبز را فریاد می زنند. داغشان را كه ميبينم، ياد خودمان سهتا ميافتم. اينكه براي چند ساعتي گونه سرخ كردهايم، اما با هر بهانه ای داغ دل تازه ميكنيم. ميان آهنگهاي به اصطلاح شاد ماشين، سكوت ميرقصد و كف ميزند و ما بی اختیار عهد می شکنیم. اعتراف ميكنم به من يكي خوش گذشت، اما...
شعر و آهنگ: عارف قزوینی٬ خواننده: محمدرضا شجریان با گروه پایور٬ آلبوم راز دل(اگر اشتباه نکنم مال سال ۱۳۵۹ است.) دانلود کنید!
گریه را به مستی بهانه کردم شکوهها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده برگرفتم سیل خون به دامان روانه کردم
ناله دروغین اثر ندارد شام ما چو از پی ، سحر ندارد
مرده بهتر زآن کو ، هنر ندارد
گریه تا سحرگه، من عاشقانه کردم
دلا خموشی چرا؟ چو خم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز ، خدا، پرده راز ، حبیب ، پرده راز
تو پردهپوشی چرا ؟
راز دل همان به، نهفته ماند گفتنش چو نتوان، نگفته ماند
فتنه به که یک چند، خفته ماند گنج بر در دل، خزانه کردم
باغبان چه گویم به من چهها کرد ؟
کینههای دیرینه برملا کرد دست من ز دامان گل جدا کرد
تا به شاخه گل ، یک دم آشیانه کردم
همچو چشم مستت جهان خراب است
رخ مپوش کین دور انتخاب است
من تو را به خوبی نشانه کردم
روي سربالايي پل كريمخان، به سمت غروب ميرويم. آفتاب تا آخرين
لحظههاي امروزش تيغ در نيام نميكند و با تقدير شب ميجنگد. ما هم روزنامهاي روي
سر گرفتهايم و دستي حايل كردهايم براي سايه داشتن و پناه بردن از نااميدي داغ.
شانه به شانه و آرامآرام رهسپار سكوتيم.
به بالاي پل رسيدهايم كه دختر
جوابي دست در دست پسري بيتوجه به جمعيت، آرام و بامتانت نغمهاي زمزمه ميكند در
بيات اصفهان. شعر بهار دلنشين را انگار عوض كرده و با همان تم شعري ديگر ميخواند
از مقاومت و پايداري و اميد.
از دوستانم براي لحظهاي دور ميشوم. دختر جوان
چنان مست زمزمه است كه گوش تيز كردن مرا نميبيند.
خون غروب از مغلوبه شدن
آفتاب ميگويد. ما راه كج ميكنيم به خانه. شب ميآيد، اما آن دختر و پسر همچنان
دست در دست هم دارند و ميخوانند از مقاومت و پايداري و اميد و شايد صبح فردا…
بدين وسيله از عملكرد جنابعالي و دولت فخيمه مهرورز شما تشكر ميشود؛
بيترديد اين دستاورد مهم دولت عدالتمحور شماست كه پدر اينجانب براي اولينبار در عمر 65 سالهاش، پاي صندوق راي رفت و براي اينكه شما رئيسجمهور باقي نمانيد، راي داد. تشكر ميكنم كه والده اين حقير را بعد از 30 سال مجبور به راي دادن كرديد.
به اميد آنكه با انتخاب نشدن جنابعالي سرور و شادي این شب های ما كامل شود. اگر هم شما رئيسجمهور نشديد ملالي نيست، ما كارمان را كرديم.
تهران؛ 22 خرداد 88
تصنيف «وطن من» را از وبسايت آدمك دانلود كنيد.
خواننده: ايرج بسطامي
آهنگساز: پرويز مشكاتيان
شاعر: ملكالشعراي بهار
براستي نميدانم كه دل خوش كنم به عكسهاي سبز شده فيسبوك دوستانم يا آنچه كه تا چند دقيقه پيش(4:30 صبح) داشتم تو خيابان وليعصر ميديدم. هواداران احمدينژاد در شب سالگرد رحلت آیت الله خمینی، با افتخار و پايكوبي به خيابانها ريختند و مدام «چيز»، «چيز» كردند و از «شكارچي كوسه» گفتند و «دزدگير 88». نگاهشان كه ميكنم، پاكباختهاند. از همه قشر. از آنهايي كه اگر اين تهمانده اميدشان هم اگر از احمدينژاد محو شود، آنوقت شايد هيچ نيرويي جلودار شورش يا انقلاب آنها نباشد. نميدانم تا چند روز ديگر صندوقها نام چه كسي را بيرون ميدهند. وه كه چهقدر شناخت اين جامعه و مردمش سخت است.
شب تاريخياي را گذرانديم كه هركس كانديدايش را برنده انتخابات اعلام كرد. راستي برنده مناظره كه بود؟ فكر ميكنم اين را بايد روز رايگيري به ما بگويد.
نمی دانم زماني كه محمدرضا اين استقبال پر شور! را ميديد، به چه چيزي فكر ميكرد؟ اينكه چه عشقي از او در دل مردمش است؟ مردمش چهقدر آريامهر را دوست دارند و سياستهايش را؟
حال دولتمردان امروز و فردا اين خيل احساسزده جعيت را چگونه ميبينند؟ تا چه حد می توان به این نوع ابراز احساسات دل خوش کرد؟ راستي عوامفريبان ميدانند كه هميشه فريب عوام را ميخورند؟
پ.ن: کتاب جدید دکتر محسنیان راد سعی کرده به برخی از ریشه های این نوع برخوردهای ایرانیان پاسخ دهد. تلاشی است قابل تامل که به خواندنش می ارزد.
گوشي را كه ميگذارم، بغض غمي روي سينهام مينشيند براي سر بريدن حوصلهام. شرمندهام؛ از اينكه كساني مثل برادرت جانشان را كف دست گرفتهاند و از مرزهاي مملكت دفاع ميكنند و دم هم از غمهاشان نميزنند و ما اينجا زير باد كولر نشستهايم و بحثهاي آنچناني ميكنيم و غصههاي آنچناني ميخوريم و نگرانيهاي احمقانه داريم از بيشعورهايي كه لياقت انسان بودن را هم ندارند.
حميد رستمي عزيز ميدانم كه هيچوقت اينجا را نميبيني؛ ولي خيلي تلخ است كه آدم گاهي تنها كاري كه بتواند براي دوستش بكند، تسليت گفتن باشد.
آقاي هماي، امشب فیلم دو تا از كنسرتهاي شما را تماشا کردم! ديدن هنر شما و گروهتان آدم را به آينده اين هنر اميدوار ميكند. شعرهاتان عالي است و آهنگهايي كه ميسازيد و تنظيم ميكنيد لذتبخش! از اينها مهمتر صداي شما خاص خودتان است. شما مايه افتخاريد. شنيدن آهنگهاي گيلكي شما كيفي وصفناشدني داشت! زنده باشي ای همای همچون هزار!
همایش رسانه های نو و انتخابات با همکاری انجمن علمی ارتباطات دانشگاه سوره و حلقه مطالعاتی 9 در تاریخ ششم خردادماه 1388 برگزار می شود.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه سوره، در این همایش که با هدف بررسی نقش رسانه های نوین در پیشبرد مشارکت مردم در انتخابات، کاربرد رسانه های نوین در تبلیغات انتخاباتی و رابطه میان رسانه های نوین و شکل گیری افکار عمومی برگزار می شود، پژوهشگران و صاحبنظران ارتباطات و علوم سیاسی به ارائه مقاله و سخنرانی خواهند پرداخت.
بنا بر اعلان فراخوان این همایش، مهلت ارسال چکیده مقالات به این همایش اول خرداد ماه 1388 تعیین شده است. علاقمندان به شرکت در این همایش برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام می توانند به سایت اینترنتی همایش به آدرس www.sooreh-com.ir مراجعه و یا از طریق شماره 88989761 با دبیرخانه این همایش تماس بگیرند.
بنا به گزارش دبیرخانه این همایش، دانشجویان و پژوهشگران علاقمند به شرکت در این همایش می توانند اصل و چکیده مقالات خود را تنها از طریق پست الکترونیکی همایش به آدرس election@sooreh-com.ir به دبیرخانه همایش ارسال کنند. همچنین قرار است تا مقالات پذیرفته شده در این همایش پس از برگزاری از سوی دانشگاه سوره منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گیرد.
صبح امروزم با خبر بدي كه از هادي شنيدم شروع شد. بيژن ترقي ديشب فوت كرد. ترقي نيمه ديگر پرويز ياحقي بود. در مصاحبهاي ميخواندم كه ميگفت پرويز كه مرد من هم مردم(گريه ميكرد). گريه كردم من هم. خودم را هي سرگرم ميكنم و گاهي يادم ميرود، ولي ناخودآگاه گريهام ميگيرد. حيف...
ترانههايش را دوست داشتم. او زماني از «آتش كاروان» گفته بود. «بهار دلنشين»ي ساخته بود كه «برگ خزان»ش را پژمردگي از بيداد زمان نبود. بعد از سكوت معنادار ياحقي در سالهاي پيش از فوت، همنفس آهنگهاي استاد تجويدي بود. امشب آهنگي برايتان آپلود كردم كه اولين ترانه بيژن ترقي است. آهنگي كه سال 36 پرويز ياحقي ساخته. «مي زده».(دانلود كنيد!) يادش خوش. آرزوي طول عمر براي كساني چون همايون خرم و معيني كرمانشاهي...
ای همه گلهای از سرما کبود
خنده هاتان را که از لبها ربود؟
مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
باغ هرگز اینچنین تنها نبود
تاجهای نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینهتان
صبح میخندد خود آرایی کنید
اشکهای یخ زده آیینهتان
يك ماهي از زماني كه سيم نازك ويلن با جيغ مظلوم و كوتاهي پاره شد، ميگذرد. با ناراحتي ساز را در جعبهاش دفن كردهام. تنبلي، يقه روزهاي بعد از عيدم را گرفت. نرفتم براي تعميرش. باور نميكنم. حالا روزهاست كه روي ويلن را نديدهام. دوماه پيش كه پوست تار پاره شد، چنان پوست ضخیمی بر آن انداختهاند كه سازم حس خفگي دارد و نفس سرد را حالِ ناز و عشق نيست. ماندهام با سهتاري كه حالا ديگر جوابم نميدهد. همراه هست، اما همدم نيست. پس ني را از غلاف خاكخوردهاش بيرون ميكشم. روغنش ميزنم. به اميد آنكه شايد بنوازم يك چندي. ولي بيوفايي مرا به خود، تاب نياورده. زبان آتشين دارد و درنميگيرد. صداي شفاف سالهاي قبل را ندارد. حالا ماندهام من و اين سازهاي شكسته. يا بهتر بگويم دلشكسته. نميدانم؛ شايد اگر همنواز و همآوازي داشتم، اينقدر براي رنگ كردن تابلوي نغمهها از اين ساز به آن ساز نميكردم و خودم در آن واحد جواب ساز به خود نميدادم. واقعا هنوز در حسرت همنوازي همدلم.
نه مونسي، نه آشنايي، نه دلبري، نه دلربايي
مهجوري، شيدايي، رسوايي، در اين كنج تنهايي
نه خيالي، نه وصالي، نه اميدي
كه به دل از عشقي سودايي
ساز شكسته دگر از چه فغان نكني؟
ساز شكسته غم دل تو بيان نكني...
دين حق دارد كه در رسانه حضور داشته باشد
مدتي پيش موضوع پرونده نشريه خيمه، دين و رسانه بود. فرصتي دست داد تا به این بهانه در اين زمينه اندكي بخوانم و سراغ كساني مثل دكتر آشنا و دكتر پاكدهي بروم. آنچه ميخوانيد مصاحبه با دكتر آشناست كه خيلي با سرعت و در وقتي تنگ انجام شد. عليرضا كتابدار و محسن هم در انجام اين گفتوگو كمك كردند. خودم اين گفتوگو را با آنكه ناگهان در اوج قطع ميشود(چون استاد عجله داشتند براي رفتن!) خيلي دوست دارم. اگر به مباحث دين و رسانه علاقه داريد، نگاهي به آن بيندازيد.
در ايران اساتيد كمي در حوزه علوم ارتباطات ميتوانيد پيدا كنيد كه مثل دكتر حسامالدين آشنا در دو حوزه رسانه و دين تخصص و دغدغه داشته باشند. او در اين گفتوگو به ضرورت توجه به رسانههاي ديني و لزوم حضور آنها در جامعه ديني اشاره كرده است. هرچند كه از نظر او بايد بين برنامه ديني خوب و بد فرق بسياري گذاشت و هر برنامهاي را نميتوان بنا به ظاهري ديني ناميد.
در مطالعات مربوط به دين و رسانهها دو ديدگاه عمده وجود دارد؛ يكي كساني كه رسانه را مقوم دين و دينداري ميدانند و ديگري كساني كه رسانه را مفهومي مدرن تلقي ميكنند و دين را نهادي سنتي! به نوعي رسانه را رقيب دين ميدانند. رسانه از آنجايي كه سعي ميكند جاي دين را بگيرد و عرصه آن را تنگتر كند، پس با مقاومتهايي از سوي دينداران مواجه ميشود. هرچند عده ديگري اين دو را يك طيف ميبينند و نه مقابل هم، اما خود شما در رابطه با اين دو رويكرد چه فكر ميكنيد؟
من به جاي كه اينكه با نظريهها كار داشته باشم، به واقعيت عمل دينداران توجه ميكنم. به نظر من، كساني كه در دوره پيش از رسانهها، ارتباطگر فعال بودند، وقتي كه با رسانهها مواجه شدند، از آنها استفاده فعال كردند. آنهايي كه فعال نبودند، برخورد انفعالي.
رسول عزيز نميداني كه چهقدر كيف ميكنم وقتي ميبينم آن دانشآموز بيخيالي كه به طرز زجرآور و كثيفي طرفدار پرسپوليس بود و مشاور دبيرستان فرهنگ دعا ميكرد مبادا بازي پرسپوليس موقع كنكور بيفتد و تو به جاي امتحان دادن به استاديوم بروي، حالا شده يك روزنامهنگار درست و حسابي ورزشي كه بيگمان تمام يادداشتهايش خواندني و عميق است.
راستي كي فكرش را ميكرد همان بچه شلوغ ته كلاس با آن تيكههاي نابش كه از كتكهاي معلمها هم در آمان نبود، درست يك ماه مانده به كنكور فوتبال را ببوسد و كنار بگذارد و حتي بازيهاي جامجهاني را نگاه نكند و همان يكماه خواندن برايش قبولي در جامعهشناسي شيراز بياورد؟
به نظرم بايد به امثال تو ايمان آورد. بايد به پاي امثال تو ايستاد. تو باعث افتخار چون مني كه اينچنين خودساخته از دل تمام مشکلات زندگی رخت بيرون كشيدهاي و حالا براي خودت فكري مستقل داري. نعمتي كه اينروزها خيليها از آن بی بهره اند. امشب با تو يوسف سينما رفتن و قدمزدن طولاني چنان كيفي داد كه ديدم نميشود اينجا ننوشت. بماند خاطرهاي براي ساليان دور. دوستيهايمان پايدار...
پ.ن: هيچوقت آن شبي را كه روي موزائيكهاي سرد كلاس دبيرستان خوابيده بوديم و تو تا ساعت 4 صبح داستان گفتي و من از خنده به حالت مرگ افتادم را فراموش نميكنم. آقاي ممول رو یادته؟ يادش بهخير ...
توضيح: راستش از اونجايي كه ما دوره اول فارغ التحصيلان دبيرستان نمونه دولتي فرهنگ منطقه 16 بوديم و به طبع امكانات دبيرستان كم، پس مجبور شديم از اواخر بهمن ماه براي درس و كنكور مدرسه بمانيم و نرويم خانه و درس بخوانيم. زير انداز نازكي داشتيم من و رسول و نيمكت ها را كنار مي زديم و شب ته كلاس مي خوابيديم.
ممدآقا با موتور درست لحظه سال تحويل تصادف كرد و فوت كرد. ساعت دو شب رفتيم بيمارستان و فردا صبحش رفتيم پلور تا در مراسم خاكسپارياش در آب اسك شركت كنيم. چه دنيايه...! روحش شاد!
ديشب را پلور مانديم. شب برف آمد و تگرگ. صبح ساعت هفت كه بيدار شدم حياط سپيد بود. خودمو از زير كرسي كندم و زدم به كوه پشت خونه. تا به حال اين قدر برف رو پاك نديده بودم. گاهي كلاغي روي سكوت سپيد دره خط سياهي ميكشد. پنبه شيرين برف زير زبان آب ميشد و رود ميان دره، دل گنجشكها رو با صداش آب ميكرد. دست به صورت مِه كه ميزدم گونه سرخ ميكرد از تك شعاع بيرون زده از آسمان ابري. برف ميباريد. آنجايي كه من بودم بهشت بود. خلاصه كه تنهايي ناب و پرسكوتي داشتيم...
پ.ن: بچهها اگر خواستيد ماهي بخريد و بخوريد، هيچ وقت به نحوه جون دادن اونا تو سبد نگاه نكنيد. ناهار كوفت ميشه بهتون!
صبح تارم را بغل كردم. قطعهاي زدم در چهارگاه. بداهه و البته پر از اشكالات طبيعي در اينجور كارها. صرفا حس آن لحظه است. گفتم بد نيست ضبطش كنم. ميخواستم تبريك شاد باشي براي آخرين پست سال 87 بگذارم. ولي گفتم شايد بهتر باشد همين چند دقيقه ساز را به عنوان طلوع بهار به همه شما تقديم كنم. دانلودش كنيد.
اگر زمانی آگوستکنت، پدر جامعهشناسی نوین، معتقد بود که با علمی و صنعتی شدن جامعه از روحیه جنگطلبانه آن کاسته خواهد شد، اما گذشت زمان و پی هم آمدنِ جنگهای جهانی و منطقهای، نشان داد که این پدیده انسانی را گویی پایانی نیست و تکنولوژیهای نوین تنها شکل آن را تغییر داده است. وقتی حضور رسانهها در دوران مدرن اجتنابناپذیر باشد، جنگهای مدرن هم بدون حضور آنها بیمعناست. جوری که اگر برخوردی پوشش داده نشود انگار اتفاقی هم نیفتاده. رسانهها علاقه زیادی به پوشش برخوردها (از هر نوعش) دارند. این به اهمیت ارزش برخورد در اخبار برمیگردد. دکتر والتر وارد(1967) در رساله دکتریاش به همین نکته اشاره دارد.
اين يادداشت من براي مدرسه مجازي همشهري است. قصد دارم اين يادداشتها را ادامه دهم.