مصاحبهاي انجام دادهام با دكتر «محمود شهابي» استاد دانشكده علوم اجتماعي علامه طباطبايي، در رابطه با مطالعات جوانان و بررسي خردهفرهنگهاي جوانان در ايران و جهان. جالب اينجاست كه مثل هميشه فهميدم ايران باز هم از اين لحاظ با همه جاي دنيا فرق ميكنه و بايد براي تبيين اين پديده خود دست به كار شويم كه بيترديد استفاده از مكتبهاي غربي براي شرح و تبيين جامعهشناسانه خردهفرهنگهاي جواني در ايران نميتواند كاملا مفيد و موثر باشد.
فكر كنم مصاحبه بدي نشده باشه! نگاهي بيندازيد بد نيست!
مرتبط: مقاله دکتر شهابی:«جهانی شدن و خرده فرهنگ های جوانی» ***
نهاينكه ناراحت باشمها، نه! ولي دارم به اين نتيجه ميرسم كه با يك دست نميشود دوتا هندوانه برداشت. بهويژه كه يكي از هندوانهها كار روزنامهنگاري باشد (كه زمان و مكان نميشناسد) و ديگري پاياننامه.هر روز و هر شب با خودم تكرار ميكنم:«عجب كار مزخرفي داريم...!» ولي وقتي كار گزارش، يادداشت و اخبار روزانه صفحه تمام ميشود، دست رضايت خستگيام را در ميكند.
آدم بدخوابي هستم و سبكي و كمي خوابم گاهي خودم را هم متعجب ميكند؛ اما چند هفتهاي است كه دارم خوابهاي چند ثانيهاي را در اتوبوس سواريهاي 4.5 ساعته تجربه ميكنم. فكرش را بكنيد، از زور خستگي براي لحظهاي (فقط لحظهاي) از هوش ميروم. چند روزي است كه بهجاي شبنشيني، نصفهشب نشيني پيشه كردهام و كارم را از ساعت 3.5 صبح شروع ميكنم و 6 ميزنم بيرون و 7.5 روزنامهام تا...
آقاي رئيس خيلي با من راه ميآيد و لطف دارد، اما بايد فكري كنم... اينطور نميشود. خدا ميداند كه اهل تنبلي نيستم و كارم را دوست دارم، اما پاياننامهام هنوز پا در هواست.
تو فعل حال ساده و من ماضی بعيد
ای کاش دست خسته "من" تا تو ميرسيد
من بودهام، تو هستی و ما هيچ وقت و اين
يعنی که من سياهم و يعنی که تو سپيد
يک شب که مشق داشتی و خسته بودی و
از ابرهای ذهن تو خميازه میچکيد
از اين شعر خوشم اومد. شاعرش نميدونم كيه، ولي باحاله! تازه راجع به مدادسياه و پاكن و دفتر و ... هم هست!
خدا ميداند كه كاركنان آژانسهاي تجاريـ خبري اوليه چهقدر براي سالم به مقصد رسيدن كبوتران نامهبر دعا خواندند و بوسه فرستادند تا اين پرندگان سالم به مقصد برسند و كبوتر صلح باشند.
صلحي كه براي بورس و سرمايهگذاري در آن زمان حكم طلا را داشت. هرچند ارزش«برخورد» (Conflict)، خبرها را گرمتر و كبوتران را تندروتر ميكرد اما امنيت براي سرمايهگذاران بورس چيز ديگري بود.
هر كه را افزون خبر، پولش فزون
اوايل قرن 19 اهل تجارت و بورس با گسترش فناوريهاي ارتباطي و كوتاه شدن فاصلهها كمكم دريافتند كه باخبر بودن از اوضاع و احوال جهان ميتواند براي در دست گرفتن عنان اوضاع اقتصادي و بورس يك رانت مشروع محسوب شود.
ادامه گزارش را اینجا بخوانید!
همان روز اول به نمايشگاه كتاب رفتم. از كاستيهاي بيشمار آن ميگذرم. ميخواهم مسئله ديگري را مطرح كنم. هفته قبل گزارشي نوشتم راجع به ميزان سرانه مطالعه در كشور كه به گفته رئيس كتابخانه ملي كمتر از دو دقيقه است. حال سوالي كه پيش ميآيد اين است كه علت اين همه شلوغيِ نمايشگاه چيست؟
در جامعهاي كه حتي اگر ميزان مطالعه روزنامه و كتابهاي درسي را هم به حساب بياوريم اندازه مطالعه به 6 دقيقه هم نميرسد، پس چرا بايد نمايشگاه كتابش اينقدر شلوغ باشد و پر هياهو؟
راستي كجاي اين تهران ميتوان با كلي ژست روشنفكرانه دست دوستان را گرفت و به تفرج بيدردسر پرداخت؟(البته اشتباه نشود "گشت ارشاد" نمايشگاه در صحنه حاضر است!)
واي چه كيفي داره شنا بالاي يك آبشار 128 متري! اونم چي آبشار ويكتوريا تو زيمباوه كه اون بالاش به استخر شنای شیطان معروفه.
در ماههای سپتامبر و دسامبر، مردم میتونند خیلی نزدیک به لبه استخر بروند و شنا کنند، بدون اینکه بیفتند!!! من كه خيلي دلم ميخواست اينجا بودم، شما رو نميدونم! حتی مرگ آدم هم هیجان انگیز می شه و همراه با شادی!
ادامه عكسها را اينجا ببيند!
اين يك پست كاملا خودسانسور شده است! پس عذرخواهي ميكنم كه بيش از اين توضيح نميدهم.
1- اي كاش ميشد به سياستگذاران رسانهاي گوشزد كرد كه در پيش گرفتن برخي سياستها و تاكيدهاي بيش از اندازه روي يك موضوع(هرچند آن موضوع با اهميت باشد!) ميتواند اثر عكس داشته باشد! اي كاش حداقل كمي به تيترهاي روزنامههايمان فكر ميكرديم...
2- اي كاش ميشد براي برخي رفتارهاي گروهي دليل آورد و كساني بودند كه روي «انبوه خلق» آن هم از نوع ايرانياش(تاكيد ميكنم ايرانياش!) مطالعه ميكردند تا علت اين همه...
سريال «شهريار» كمال تبريزي را به دلايل زيادي دوست ندارم، ولي چند روز پيش اتفاقي قسمتي از اين سريال را ديدم كه شهريار در قصيدهاي به سوگ صبا مينشيند. شعري رويايي كه آدم را ديوانه ميكند:
عمر دنيا به سر آمد که صبا ميميرد
ورنه آتشکده عشق کجا ميميرد
صبر کردم به همه داغ عزيزان يارب
اين صبوري نتوانم که صبا ميميرد...
بايد با صداي خود شاعر بشنويد وقتي در شعر ديگري ميخواند:
اي صبا با تو چه گفتند كه خاموش شدي؟
چه شرابي به تو دادند كه مدهوش شدي؟
شقايق معتمديفر 8 ساله، جايزه اول مسابقه نقاشي صلح و همكاري اسپانيا را برد.
مسابقه نقش صلح و همكاري 2007 اسپانيا به مناسبت شصتمين سالگرد صدور بيانيه جهاني حقوق بشر و براي ارج نهادن به ارزشهاي انساني با عنوان «من حق تصميم گيري دارم» برگزار شد و هدف از برگزاري اين مسابقه بالا بردن آگاهي كودكان و نوجوانان و دستيابي به جهان بدون خشونت اعلام شده است.
پ.ن: امروز روز جهاني زمين پاك بود. اميدوارم يك روزي جنگ ما با اين مادر طبيعت به صلح ختم بشه كه چارهاي جز صلح نداريم!
سعدي، شيخ ايستاده بر قله عشق است. شايد همان پير در خواب مولانا باشد كه ميگويد:«با دست اشارتم كرد كه عزم كوي ما كن»...
روزش بود امروز. امشب با تفالي مهمانش بودم
ما گدايان خيل سلطانيم شهربند هواي جانانيم
بنده را نام خويشتن نبود هرچه ما را لقب بدهند آنانيم
گر برانند و گر ببخشايند ره به جاي دگر نميدانيم
چون دلارام ميزند شمشير سر ببازيم و رخ نگردانيم
دوستان در هواي صحبت يار زر بشانند و ما سر افشانيم
هر گلي نو كه در جهان آيد ما به عشقش هزار دستانيم
تنگچشمان نظر بهميوه كنند ما تماشاكنان بستانيم
تو به سيماي شخص مينگري ما در آثار صنع حيرانيم
هرچه گفتيم جز حكايت دوست در همه عمر از آن پشيمانيم
سعديا بيوجود صحبت يار همه عالم به هيچ نستانيم
ترك جان عزيز بتوان گفت ترك يار عزيز نتوانيم
1- به همت عزیزان در دولت نهم پنج برابر شد؟
الف) تعداد شغل های آقای الهام(که اخیر تهدید به استعفا از کل یوم آنها کرده است)
ب) قیمت مسکن
ج)درصد طلاق به خاطر تورم کمرشکن
د) سرعت غنی سازی
پست آخر مزدور به نظر من خیلی خوب بود! ادامه پست رو اينجا بخونيد.
اي كاش اين «مهدي محمدي» از كار ورزشي استعفا بده و فقط بنشينه طنز بنويسه! ولي مگه اين عطريانفر دم و دستگاه فارس و افتخار همكاري با جيمجيم رو ول ميكنه بچسبه به طنز!
نميدانم شما فيلم كوتاه «فتنه» را ديدهايد که یک نماینده مجلس هلند به نام «گرت ويلدرز» آن را ساخته؟ بايد اين فيلم 15 دقيقهاي خستهكننده را ديد و سرآخر تاسف خورد از اينكه چه قدر راحت ميتوان با كنار هم گذاشتن چند تكه فيلم و عكس كليپي ساخت و جنگهاي رواني راه انداخت.
نميدانم اين نماينده هلند گذشته از اينكه ميخواهد گرايش روزافزون به اسلامي در اروپا را تقبيح كند، چه منظوري دارد؟ راستي ساخت اينجور كارها فايدهاش جز اينكه آتش همان فتنه را عليه صلح داغتر كند چه فايدهاي دارد؟
فيلم لحظه به لحظه به قرآن ارجاع ميدهد و به طور تلويحي عامل خشونتها و ترورهاي امروز دنيا را كتاب مقدس مسلمانان ميداند. نميدانم اگر او فقط آيههايي كه دوست داشته انتخاب كرده و تعبير به خشونت پس اين چند آيهاي كه ميآورم چيست؟
پيش از عيد با محسن براي ويژهنامه روزنامه «همشهري» مصاحبهاي با «مهدي فضائلي»، مديرعامل سابق «خبرگزراي فارس»، انجام داديم كه آن زمان بهانهمان تغيير مديريت آن خبرگزاري بود.
قصد خودستايي ندارم؛ اما اين كار يكي مصاحبههاي خوب ما محسوب ميشود. متاسفانه در ويژهنامه تمام مصاحبه كار نشد و بهنوعي شهيد شد. حالا مصاحبه كامل را دادم به رسانك كه شايد بكار آيد.
پ.ن: در ليد مصاحبه نشد كه بگوييم، اما يكي از دلايلي كه ما توانستيم عنان مصاحبه را در دست بگيريم، متانت آقاي فضائلي و آقايي ايشان بود. ما كه خيلي كيف كرديم و اين مصاحبه براي ما خاطرهاي خوش شد.
محققین دانشگاه حقوق هاروارد تحقیقی در رابطه با وبلاگستان فارسی انجام دادهاند که با توجه به روشمندی علمی و نتایج بسیار جالب آن از اهمیت ویژهای برخوردار است. (متن کامل آنرا میتوانید از اینجا دریافت کنید)
وبلاگهای فارسی و در واقع وبلاگنویسان را به چهار دسته بزرگ تقسیم میکنیم:
«ایرانیان خارج از کشور و سکولار» با علامت اختصاری secPat
«اصلاحطلبان سیاسی» با علامت اختصاری refPol بیشتر روزنامهنگاران معترض یا وبلاگنویسهای مشهوری که در سالهای اخیر از ایران رفتهاند، همینطور منتقدان همیشهگی حاکمیت ایران در خارج از کشور
2. محافظهکاران / مذهبیها (conservative/religious)
«محافظهکاران سیاسی» با علامت اختصاری conPol
«جوانان مذهبی» با علامت اختصاری relYth
«دوازدهامامیها» یا وبلاگنویسانی که شدیدا طرفدار نظام جمهوری اسلامی، انقلاب، فلسفه سیاسی اسلام و نگرش خاصی به شیعه هستند با علامت اختصاری Twelver یا 12er
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد.
ممنون از شاتوت خانم
انجمن علمي دانشكده علوم ارتباطات سوره برگزار ميكند:
سمينار تخصصي روانشناسي رسانه
سهشنبه، 27 فروردين ساعت 15 تا 19
با سخنراني دكتر فاطمي
دكتر بشير
و دكتر خجسته
مكان:ميدان فلسطين، جنب راهنمايي و رانندگي، دانشكده علوم ارتباطات سوره
ضد حال ميدونيد يعني چي؟
ضد حال يعني از ظهر شروع كني به آماده كردن يك گزارش و مصاحبه با طرفهات و نوشتن يك يادداشت از صحبتهاي يك نفر ديگه.
بعد اين كارها تا ساعت يك نصفه شب طول بكشه. بعدشم خوشحال شروع كني به وصل شدن به اين اينترنت لعنتي واسه فرستادن مطلب به روزنامه و ببيني رايانهات هنگ كرده. اونو ريست (Reset) كني و بعد از بالا اومدن ببيني دوتا فايل گزارش و يادداشتت پاك شده و هرچي بگردي نتوني پيداش كني و بعد مجبور بشي تا همين الان (۴:۳۵)بيدار بموني و يه بار ديگه از نو اون مطالب رو بنويسي!
بعدشم همين ديگه...
****
پ.ن: شرمنده ماماناينا شدم چون تا صبح نتونستن از دست تق و توق صفحهكليد و نور مونيتور بخوابن
****
پ.ن ضد حال اندر ضدحال: اگر شما مثل من الان زنگ میزدید به روزنامه و متوجه میشدید یک گزارش سوختنی بوده كه بايد حتما امروز كار ميشده و مطلب شما ميافته به شنبه چه حسي بهتون دست ميداد!
واي... اینا همش خاطره است! (قابل توجه بعضی ها) قدر این لحظه ها رو بدونید
![]()
![]()
![]()
****
دبيرسرويس ميگفت:«خب همون موقع زنگ ميزدي كه اين اتفاق افتاده، من ميگفتم نميخواد بنويسي!»
اما من از يك چيز خيلي خوشحالم. همان ديشب در عين ناراحتي با خودم گفتم كار هم مثل زندگي آدمها ميمونه. تو زندگي، آدم هر لحظه بايد منتظر خراب شدن همهچيز باشه؛ چون واقعا خيلي چيزها دست ما نيست پس ممكنه همهچيز تو يه چشم به هم زدن خراب شه و با خاك يكسان. اين وسط اونايي كه سر از زير آوار بيرون ميآرن و دوباره شروع ميكنن به ساختن برندهاند. بيشك اميد معجزي از مردگان و زيرخاك ماندگان نيست. پس مدادسياه جان نااميد نباش، زنده باش...