تبليغاتX
مدادسياه
مدادسياه
یکشنبه 2 فروردین1388
برف در بهشت

ممدآقا با موتور درست لحظه سال تحويل تصادف كرد و فوت كرد. ساعت دو شب رفتيم بيمارستان و فردا صبحش رفتيم پلور تا در مراسم خاكسپاري‌اش در آب اسك شركت كنيم. چه دنيايه...! روحش شاد!

ديشب را پلور مانديم. شب برف آمد و تگرگ. صبح ساعت هفت كه بيدار شدم حياط سپيد بود. خودمو از زير كرسي كندم و زدم به كوه پشت خونه. تا به حال اين قدر برف رو پاك نديده بودم. گاهي كلاغي روي سكوت سپيد دره خط سياهي مي‌كشد. پنبه شيرين برف زير زبان آب مي‌شد و رود ميان دره، دل گنجشك‌ها رو با صداش آب مي‌كرد. دست به صورت مِه كه مي‌زدم گونه سرخ مي‌كرد از تك شعاع بيرون زده از آسمان ابري. برف مي‌باريد. آنجايي كه من بودم بهشت بود. خلاصه كه تنهايي ناب و پرسكوتي داشتيم...

 پ.ن: بچه‌ها اگر خواستيد ماهي بخريد و بخوريد، هيچ ‌وقت به نحوه جون دادن اونا تو سبد نگاه نكنيد. ناهار كوفت مي‌شه بهتون!

+ نوشته شده در 18:38 توسط مدادسیاه.