تبليغاتX
مدادسياه
مدادسياه
چهارشنبه 5 فروردین1388
پديده‌اي به‌نام رسول

رسول عزيز نمي‌داني كه چه‌قدر كيف مي‌كنم وقتي مي‌بينم آن دانش‌آموز بي‌خيالي كه به طرز زجرآور و كثيفي طرفدار پرسپوليس بود و مشاور دبيرستان فرهنگ دعا مي‌كرد مبادا بازي پرسپوليس موقع كنكور بيفتد و تو به جاي امتحان دادن به استاديوم بروي، حالا شده يك روزنامه‌نگار درست و حسابي ورزشي كه بي‌گمان تمام يادداشت‌هايش خواندني و عميق است.

راستي كي فكرش را مي‌كرد همان بچه شلوغ ته كلاس با آن تيكه‌هاي نابش كه از كتك‌هاي معلم‌ها هم در آمان نبود، درست يك ماه مانده به كنكور فوتبال را ببوسد و كنار بگذارد و حتي بازي‌هاي جام‌جهاني را نگاه نكند و همان يك‌ماه خواندن برايش قبولي در جامعه‌شناسي شيراز بياورد؟

به نظرم بايد به امثال تو ايمان آورد. بايد به پاي امثال تو ايستاد. تو باعث افتخار چون مني كه اين‌چنين خودساخته از دل تمام مشکلات زندگی رخت بيرون كشيده‌اي و حالا براي خودت فكري مستقل داري. نعمتي كه اين‌روزها خيلي‌ها از آن بی بهره اند. امشب با تو يوسف سينما رفتن و قدم‌زدن‌ طولاني چنان كيفي داد كه ديدم نمي‌شود اينجا ننوشت. بماند خاطره‌اي براي ساليان دور. دوستي‌هايمان پايدار...

پ.ن: هيچ‌وقت آن شبي را كه روي موزائيك‌هاي سرد كلاس دبيرستان خوابيده بوديم و تو تا ساعت 4 صبح داستان گفتي و من از خنده به حالت مرگ افتادم را فراموش نمي‌كنم. آقاي ممول رو یادته؟ يادش به‌خير ...

توضيح: راستش از اونجايي كه ما دوره اول فارغ التحصيلان دبيرستان نمونه دولتي فرهنگ منطقه 16 بوديم و به طبع امكانات دبيرستان كم، پس مجبور شديم از اواخر بهمن ماه براي درس و كنكور مدرسه بمانيم و نرويم خانه و درس بخوانيم. زير انداز نازكي داشتيم من و رسول و نيمكت ها را كنار مي زديم و شب ته كلاس مي خوابيديم.

+ نوشته شده در 22:6 توسط مدادسیاه.