يك ماهي از زماني كه سيم نازك ويلن با جيغ مظلوم و كوتاهي پاره شد، ميگذرد. با ناراحتي ساز را در جعبهاش دفن كردهام. تنبلي، يقه روزهاي بعد از عيدم را گرفت. نرفتم براي تعميرش. باور نميكنم. حالا روزهاست كه روي ويلن را نديدهام. دوماه پيش كه پوست تار پاره شد، چنان پوست ضخیمی بر آن انداختهاند كه سازم حس خفگي دارد و نفس سرد را حالِ ناز و عشق نيست. ماندهام با سهتاري كه حالا ديگر جوابم نميدهد. همراه هست، اما همدم نيست. پس ني را از غلاف خاكخوردهاش بيرون ميكشم. روغنش ميزنم. به اميد آنكه شايد بنوازم يك چندي. ولي بيوفايي مرا به خود، تاب نياورده. زبان آتشين دارد و درنميگيرد. صداي شفاف سالهاي قبل را ندارد. حالا ماندهام من و اين سازهاي شكسته. يا بهتر بگويم دلشكسته. نميدانم؛ شايد اگر همنواز و همآوازي داشتم، اينقدر براي رنگ كردن تابلوي نغمهها از اين ساز به آن ساز نميكردم و خودم در آن واحد جواب ساز به خود نميدادم. واقعا هنوز در حسرت همنوازي همدلم.
نه مونسي، نه آشنايي، نه دلبري، نه دلربايي
مهجوري، شيدايي، رسوايي، در اين كنج تنهايي
نه خيالي، نه وصالي، نه اميدي
كه به دل از عشقي سودايي
ساز شكسته دگر از چه فغان نكني؟
ساز شكسته غم دل تو بيان نكني...