تبليغاتX
مدادسياه
مدادسياه
سه شنبه 5 خرداد1388
دغدغه‌هايي كه پوچ مي‌شوند بعد از رفتن يك عزيز
چه‌قدر تمام دغدغه‌ها، اضطراب‌ها، نارحتي‌ها، خنده‌ها، نگراني‌ها و شادي‌ها پوچ مي‌شوند، وقتي علي پيام مي‌دهد برادرت چند شب قبل در خليج فارس شهيد شده. مي‌گويد كه رفتي بندرعباس براي تحويل گرفتن پيكر برادر. مي‌خوام زنگ بزنم به تو. نفسم به شماره مي‌افتد. صداي صفحه‌كليدهاي تحريريه به سرم مي‌پيچد. راستي چه بگويم به تو؟ خدا خدا مي‌كنم كه مثل هميشه تعارف نكني و يك كاري برايم داشته باشي و وجدانم كمي آسوده شود از اينكه توانسته‌ام جبران مردانگي‌ها و معرفتت را بكنم؛ اما سكوت پر از غمت، ناي حرف نزدنت را پر مي‌كند. اي كاش كاري از دستم بر مي‌آمد.

گوشي را كه مي‌گذارم، بغض غمي روي سينه‌ام مي‌نشيند براي سر بريدن حوصله‌ام. شرمنده‌ام؛ از اينكه كساني مثل برادرت جان‌شان را كف دست گرفته‌اند و از مرزهاي مملكت دفاع مي‌كنند و دم هم از غم‌هاشان نمي‌زنند و ما اينجا زير باد كولر نشسته‌ايم و بحث‌هاي آنچناني مي‌كنيم و غصه‌هاي آنچناني مي‌خوريم و نگراني‌هاي احمقانه داريم از بي‌شعورهايي كه لياقت انسان بودن را هم ندارند.

حميد رستمي عزيز مي‌دانم كه هيچ‌وقت اينجا را نمي‌بيني؛ ولي خيلي تلخ است كه آدم گاهي تنها كاري كه بتواند براي دوستش بكند، تسليت گفتن باشد.

+ نوشته شده در 19:16 توسط مدادسیاه.