تبليغاتX
مدادسياه
مدادسياه
جمعه 29 خرداد1388
شايد صبح فردا…

روي سربالايي پل كريم‌خان، به سمت غروب مي‌رويم. آفتاب تا آخرين لحظه‌هاي امروزش تيغ در نيام نمي‌كند و با تقدير شب مي‌جنگد. ما هم روزنامه‌اي روي سر گرفته‌ايم و دستي حايل كرده‌ايم براي سايه داشتن و پناه بردن از نااميدي داغ. شانه‌ به ‌شانه‌ و آرام‌آرام رهسپار سكوتيم.

به بالاي پل رسيده‌ايم كه دختر جوابي دست در دست پسري بي‌توجه به جمعيت، آرام و بامتانت نغمه‌اي زمزمه‌ مي‌كند در بيات اصفهان. شعر بهار دلنشين را انگار عوض كرده و با همان تم شعري ديگر مي‌خواند از مقاومت و پايداري و اميد.

از دوستانم براي لحظه‌اي دور مي‌شوم. دختر جوان چنان مست زمزمه‌ است كه گوش تيز كردن مرا نمي‌بيند.

خون غروب از مغلوبه شدن آفتاب مي‌گويد. ما راه كج مي‌كنيم به خانه. شب مي‌آيد، اما آن دختر و پسر همچنان دست در دست هم دارند و مي‌خوانند از مقاومت و پايداري و اميد و شايد صبح فردا…

+ نوشته شده در 10:23 توسط مدادسیاه.