همان اول سفر، عهد فراموشي و بيخيالي ميبنديم. ولي مگر ميشود؟ به دشت كه ميرسيم، شقايقها، زخم سر باز کرده كوه سبز را فریاد می زنند. داغشان را كه ميبينم، ياد خودمان سهتا ميافتم. اينكه براي چند ساعتي گونه سرخ كردهايم، اما با هر بهانه ای داغ دل تازه ميكنيم. ميان آهنگهاي به اصطلاح شاد ماشين، سكوت ميرقصد و كف ميزند و ما بی اختیار عهد می شکنیم. اعتراف ميكنم به من يكي خوش گذشت، اما...